شکواییه

مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ/ غمزه ای تا گره از مشکل ما بگشایی

شکواییه

مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ/ غمزه ای تا گره از مشکل ما بگشایی

شکواییه

اللهم إنّی اعوذ بک من نفسٍ لاتَشبع
و من قلبٍ لایَخشع
و من علم لایَنفع
و من صلاةٍ لاتُرفع
و من دعاٍ لایُسمع



صبح عیدی صبحانه خورده، نخورده مادرم آبکش لباس های تازه از ماشین درآمده را انداخت توی بغلم که دخترجان این هم از آخرین لباس های شسته شده ی 95، ببر پهنشان کن که تا سال نو نشده، آفتاب منت سرمان بگذارد و بیشتر بتابد و زودتر تحویلمان بدهد! این ها بازمانده های خانه تکانی امسال بودند لباس های طفلکی که تنمان بود وقت خانه تکانی یا توی این شلوغی ها زیر دست و پا گم شده بودند یا شاید هم نظر لطف باری بود که از بشور و بساب مادر در امان ماندند.
خلاصه که به نظر می رسید بعد از پهن کردن این فقره البسه توپ پایان خانه تکانی زده شود همراه توپ تحویل سال! مثل هرسال...مادر است دیگر...دلش برنمیدارد خانه اش را کس دیگری تمیز کند، حتی من که همیشه دوست داشتم به اندازه ی او تمیز باشم. امسال هم خانه تکانی تمام شد و سهم من از تمیزی شد همان که دم دست مادر باشم و دستمال خیس کنم و چهارپایه نگه دارم و ریشه های فرش را تو بزنم و اهل فن میدانند که چه ننگ آور است این قبیل امورات برای دختری که همیشه دوست داشت مثل مادرش تمیز باشد...
بگذریم! گفتم که رفتم توی حیاط عزیزمان لباس پهن کنم که چشمم خورد به نارنج های روی درخت مانده! وه...چرا از خاطر برده بودمشان؟! هنوز به درخت بودند و خوب می دیدم که با چشم های نم گرفته التماسم می کردند که خلاصشان کنم، رسیده بودند طفلی ها... و آن درخت بیچاره...
سر صبحی باران زده بود و لباس های دیشب شسته شده، هنوز روی بند بودند و خیس...! تند تند روی هم انداختمشان که جا باز بشود برای لباس های تازه از ماشین درآمده که زود بروم سروقت نارنج های مانده بر درخت.
همیشه با پدر و مادر بحث داشتم روی درست بودن کندن نارنج ها از درخت، که حیاط مان مشاع است و سهم همسایه ها باید لحاظ شود اما از وسواس این حلال حرامی همیشه حکم این زوج بر این بود که بگذار بماند لذت زیبایی اش را ببریم... اما دلم نیامد هیچ وقت... گناه دارد درخت زیر این همه بار، گناه دارد نارنج های رسیده که از همان اول بهار بوی شکوفه هایشان مستمان می کند و آخر زمستان عطر خودشان. گفتم مادر بگذار خلاصشان کنم، گناه دارد این درخت و نارنج هایشان، شک ندارم که دعایمان میکنند به وقت تحویل سال...
مادر و پدر داشتند می رفتند بیرون، گفتند همان چندتای پایین را بکن که سهم خودمان باشد از بار امسال! و یواشی مادر زیر گوش پدر گفت که دستش به همان ها می رسد، که درخت بلند است دست های این دخترک خیال باف کوتاه! و رفتند... من ماندم و بندهای پر از رخت، درختی پرباری که میخواستم دعایم کند به وقت نو شدن سال. 
همان موقع ها که شاخه های پایین را می کندم و مادر پدر آماده ی رفتن می شدند در حیاط باز بود و ایمان نوه ی همسایه ی بالاتر از کوچه رد می شد که مادرم صدایش کرد که ایمان جان بیا سهمتان را از نارنج بردار! پسرک خجالتی دو سه تا برداشت که دست هایشان تمام شدند، مادرم لباس پسر را کمی بالا آورد که پسر نارنج های تو دست و کمی بیشتر را توی آن بریزد و گفت بچه که بودیم باغ که می رفتیم، اینطور میوه جمع می کردیم! حیف بچه های الان باغ نمی بینند که میوه جمع کردن یاد بگیرند...
وقت غصه خوردن نداشتم همین که در را پشت سرشان بستم، دویدم سمت خانه و چهارپایه را توی خانه را به حیاط آوردم که شاخه های میانی را از بار نارنج خلاص کنم، شاخه ها تیغ داشتند و دست هایم پوستشان کنده می شد با هربار که به شوق نارنج ها بالاتر می رفت، چندتایی هم روی پیشانی ام خط انداختند که گفتم فدای سرت درخت جان، همه ی این زخم ها به عطر شکوفه های چند وقت دیگرت می ارزد! راستش علاوه بر شنیدن صدای خواهش درخت و نارنج ها و طلب دعا از آن ها، یک چیز دیگر هم مشتاق ترم می کرد برای چیدن نارنج ها و آن اینکه می ترسیدم درخت و خدای درخت قهرشان بگیرد و شکوفه نکنند به ماه اردیبهشت.
آنقدر نارنج کندم که دیگر قدم قد نمی داد به شاخه های بالاتر! نوشین را صدا کردم که صندلی ناهارخوری را بیاورد که من از توی حیاط بگیرمش بگذارم زیر پایم، گفت مادر بفهمد می کشدت! گفتم حالا حالاها از خرید برنمی گردند و شک نداشتم که مادر به محض ورود متوجه می شد اما گفتم حالا همان موقع فکرش را می کنم، فعلا نارنج های شاخه های بالاتر مهم اند و این دست های کوتاه من!
به هزار زحمت صندلی را کشاندم توی حیاط و از آن بالا رفتم که چندتایی نارنج بیشتر بردارم، سبد رختها که حالا جایشان را به نارنج ها داده بود داشت پر میشد که دیدم دیگر نمی توانم، یعنی دیگر با بلندترین صندلی توی خانه هم دستم به آن شاخه ی بالاتر نمی رسد، درخت صبورانه سرش را بالا گرفت که این ها را بگذار بماند روزی پرنده ها، همین ها که کندی خوب است، خدا خیرت بدهد... و پایین آمدم.
دوباره باران شروع شده بود و من به امید این سال خوب پایین آمدم، سالی که شروعش به پاکی لباس های نم دار باشد و امیدش به دعای درخت نارنج... چه خوب سالی بشود امسال که ایمان یاد گرفت چطور میوه از درخت بچیند و توی لباسش بریزد، و چه خوش روزی سالی که میوه های شاخه های پایین و میانی برای ما باشد و میوه های شاخه های بالاترش بشود روزی پرنده های رهگذر...!آسمانش چه پربرکت بشود امسال که یک ساعت مانده به نو شدن به بهانه ی خیسی از باران، بدوم توی خانه و نوشین بخندد، به دلم بیافتد که امسال برمی گردی...
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۳
عریضه نویس


حدس می زنم آخر دنیا باید همین طرف ها باشد، همین سمت، نزدیکی همین جایی که ایستاده ام! از همان روزهای اول که چشم باز کرده ام و تا حالا، راه آمده ام به اینجا برسم، رسیده ام، آخرهای اسفند 95!

به نظرم می آید آخر دنیا همین جاست که منم، این همه گشوده برای دنیا، این همه دور از او! حالا که دلم آرام است، ذهنم آرام است، قدم هایم آرام است...حالا که می دانم آنقدر جان سختم که رنج نمی کشدم، طاقت می آورم حتی اگر گاتاهای ارمنی ام هیچ وقت خوب از آب درنیایند و دوره ی دکتری مزخرف از این بشود که هست و همه ی شغل های جهان را تجربه کنم و دلم باهیچ کدامشان نباشد، حتی ترش اینکه من بدون تو هم دوام می آورم، حرف هایم را قورت می دهم کنار بغض هایم، تازه دارم سعی می کنم به جز تو با بقیه هم حوصله کنم و این خودش خیلی خوب است، و اصلا از مهم ترین نشانه هاست که آخرالازمان شده، دنیا دارد تمام می شود برای دختر دیوانه نویسی که فقط برای تو حوصله داشت شازده...! حتی دم غروبی از دهانم در رفت و کسی را به نام تو صدا زدم! شک ندارم که همه ی عالم برگشت سمت من، من به سمت تو... باید به دنیای بدون تو عادت کنم دیگر...هان؟! گفتم که، دنیا دارد به آخر می رسد!

 از شادی بگویم... حالا دیگر شک ندارم که از شوق هم جان نمی دهم و مثل آن وقت ها فکر نمی کنم یک روز از خوشی "داشتن" بند بند وجودم از هم باز خواهد شد، چه خام خیالم دختری بودم در این دنیای تو درتوی هزارچهره... من بازهم زنده می مانم حتی اگر هزارسال در سفر باشم و وجب به وجب این جهان را زندگی کنم، حتی اگر خانه ی قدیمی سر خیابان را بخرم، حتی تر اگر همه ی پارچه های گل گلی دنیا را توی کمدم جا بدهم و همه ی پرده های توری و رومیزهای بته جقه  دنیا مال من باشد، کِیف بافتن بزرگترین و رنگی ترین روتختی هم در همان حدود اولین سر انداختن های نوجوانی ست. حالا دیگر شک ندارم که از شادی نمی میرم اگر همان شال گردن رنگی رنگی را که وعده اش را به تو داده بودم یک روز دور گردنت ببینم، از خوشی جان نمی دهم اگر بیایی و بمانی...یعنی باران را بهانه کنی و بمانی و من هی بگویمت از اخبار هواشناسی و سایت های پیش بینی آب و هوا و ابرهای باران زایی که معجزه بودند در این سال های خشکسالی و نبودن های تو...

دیگر آینده نگرانم نمی کند و گذشته حسرت زده ام و حتی از آن رویاهای بی شمار، هیجان زده. از اینجا که منم دنیا به روال است، همان است که همیشه بوده، پر از واقعه، حادثه، معجزه... رویدادها می آیند، می مانند، بعضی ها هم می گذرند و من به معجزه امیدوارم! به آینده امیدوارم که همه چیز درست می شود، بهتر می شود، تمام می شود...! 

حالا روی یک خط صاف راه می روم، بعضی وقت ها هم شاید بدوم اما جنون های ملتهب بعید است که گرفتارم کند، دیگر پریشان رفتاری هایم دارد تمام می شود، دنیایم به آخر می رسد! نمی شوم از آن دخترهای باوقاری که مادر آرزویش را داشت، خل بازی ها و شیطنت های نوجوانیم هنوز هست اما چیزی در درونم هی می گوید که دیگر انتظار تازگی از این دنیا نداشته باشم، انتظار یک غافلگیری، چیزی که هیچ وقت به آن حتی فکر نکرده ام! آخرالازمان اگر این جا نباشد پس کجاست؟!

روزها درس می خوانم، سرکار میروم، معاشرت می کنم، خیابان مطهری را پیاده متر می کنم، جمعه بازار هم می روم تازه! وشب ها به تو فکر می کنم، چیز می نویسم و شاید حتی از شوق فردا و معجزه ها و باران های پیش بینی نشده اش خوابم نبرد، اما می دانم که می گذرد که تغییر می کند که تمام می شود! 

سکون نشانه ی آخر الازمان است، همان سکونی که از پس فهم تغییر و گذر و تن دادن به آن آمده، به جانم نشسته، با من بزرگ شده و حالا دارد دنیا را برای من تمام می کند.



پ ن: هیچ فهمیدی که این ها را به هم بافتم و آسیمون و ریسمون کردم که پشت بندش بگویم دوستت دارم و زود به زود دلم برایت تنگ می شود؟! و حالا هم یکی از همان زودهاست؟!
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۸
عریضه نویس

محبوب قدیمی ام سلام

حالم را که شرح به شرح، مو به مو، لحظه به لحظه می دانی اما بگذار بگویمت که حال ما خوش است که اگر این نامه به کار گفتن حال و احوالات نیاید پس چرا زحمت به نوشتن، که تو خود خوب تر بر امورات ما واقفی. البته می دانی که مدتی کسالتی عارض شده بود اما به لطف باری و نفس گرم و دعای شما برطرف گشت. و حالا هم که عازم ام به سمت شما.

این مدت هم که غایب بودم و دست خطی نمی نوشتم پیامد همان ناخوشی روزگار بود که عرض کردم رفع شد به حمدلله. جان شما سلامت باشد.

اینجا هم کار و بار ما خوب است و چرخِ فلک می گردد، بهار هم که نزدیک است شکر خدا. طرف شما چطور؟ هرچند چه سوالی ست که می پرسم! بهار از سمت شماست که راهی می شود هرسال، از همان چادر سپید و گل های بهاری اش. اگرم اجازه دهی همراه این نامه یک سبد شکوفه و لبخند و سلام هم راهی کنم که دل ما خوش است به همین تحفه های گاه و بی گاه که در خاطر شما نگه دارد مارا. چند بغض قدیمی هم زیر آن شکوفه ها پنهان است میلتان کشید نگاهی هم به آن ها بیاندازید که همه ی بغض های ما نذر شمایند و جز به نگاه آرام شما سرباز نکنند.

عارضم خدمتتان که سربند همان ماجرا که پیش آمد و دانی و گرفتاری های پشت بندش اوضاع مساعد نبود به جهت عرض ادب و ارادت که خدمتتان شرفیاب شوم اما اگر عمری باقی باشد، خدا هم بخواهد چندی دیگر خدمتتان خواهم رسید که نیت اصلی این نامه به جهت عرض همین خبر بود.

گله زیاد داری می دانم، اما بگذار برای دیدار، همه ی آن را به جان خواهانم. تصدقت گردم دارم می آیم که تو بگویی و من سراپا گوش باشم، تو اخم کنی و من همه چشم شوم، تو به قهر، من به شکر. تو فقط بگذار نفسم را باتو فرو برم و با تو برآرم. هوایت به سرم افتد و جانم آغشته به بویت...فقط چند لحظه کنار تو باشم...

فدای سرت که غزل هایم ناخوانده بماند. فدای سرت که حرفهایم نشنیده و زخم هایم سربسته و تنهایی هایم ناگفته باشد، میدانم که وقت تنگ است و دیدار هم پنهانی.

کاش یادت باشد که نامه ها چطور به دستت می رساندم. به قاصد سپرده ام که نامه و تحفه را بگذارد همان پشت پنجره اتاقک پشت بام. خیالتان جمع باشد، کارش را خوب بلد است سال ها نامه رسان رفیق هم حجره ام بوده.

اگر مایل بودید جواب را به خودش بسپارید، اگر هم مایل به پاسخ نبودید از چند روز آینده، صبح آفتاب نزده در حیاط حرم کنار حوض روبه درگاهی نشسته ام، مثل همان قدیم ها، تو را انتظار می کشم.

قربانت

عاشق قدیمی




سلام شازده

قدیمی نبوده و نیستی که محبتت روز به روز نو می شود، ریشه می دواند، برگ و شکوفه می دهد. همان یک سال پیش که پیغام فرستادید به جهت گرفتاری، دانستم که باید تا مدت ها خط و خبری نباشد از شما. اما من هر روز صبح آفتاب نزده توی درگاهی ایستاده بودم بی گله، بی اخم، بی قهر، به امید به اینکه شما نشسته باشید لب حوض به انتظارم. اما شما هی نیامدید.

تا اینکه... چه بگویم که بعد از چندی آقاجانم پنجره ی پشت بام را دیوار کشید، بس که هرجای خانه که بودم چشمم به پنجره ی پشت و بام و رفت و آمد قاصدی از سمت شما بود. اگر نمی دانید بگویم که حوض حرم را هم سیمان کرده اند، این یکی نه آقاجانم که کار تولیت حرم بود. آخر بس که دورش چرخیده بودم، مردم را وهم برداشته بود که حاجت میدهد، گناه بود این خرافات. 

در سمت بازار را هم بستند و حالا مردم فقط از در پشتی رفت و آمد می کنند. راست یا دروغ کاسبان بازار  می گفتند که سربند از حال رفتن دخترکی چادر گلی به سر توی درگاهی، بازارشان کساد شده و از شگون افتاده همه ی خریدها و رفت آمدها. کاسبان می گویند صدای گریه هایش هنوز توی گوش ماست و بیرون نمی رود هیچ! چه می دانم...!

اما... من از حضرتشان اجازه گرفته ام! آقا گذاشته اند که من توی حرم بماند تا همیشه، و حالا شما هر روز و ساعتی که شرفیاب شوید سمت حرم، هرجا، به هرسمتی بنشینید، مرا پیدا می کنید که با چادر سفید و گل های بهاری ایستاده ام ، بی گله و اخم و قهری، منتظرم که شما بیایید و انتظارم را بکشید.

جان تان سلامت، سرتان بی دردسر، سفرتان بی خطر

به انتظارتان منتظرم



 پ ن1: عنوان چندروزی ست که سر زبانم است، نمیدانم صاحبش خودمم یا کس دیگری. اگر برای کس دیگری ست امیدوارم حلال کند که بی نام استفاده اش کرده ام.

پ ن2: چه حالی از این بهتر که من دوباره می توانم عاشقانه بنویسم!




۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۸
عریضه نویس

نشسته بودیم در یک دخمه ای که اسمش را کافه گذاشته بودند. بوی سیگار توی سرم می پیچید، نور نیمه های روز تا نزدیکی های میز ما جلو آمده بود و برعکس همیشه هیچ دلخواهم نبود. انگشتش را گرفت سمت عکس و گفت: این تویی... و رفته بود. و من مانده بودم و کافه ی دخمه مانندی که شیشه های کثیفش زیباترین نورها را به بدشکل ترین امواج تبدیل می کرد، نشسته بودم پشت میز و زل زده بودم به قاب عکسی از یک ویرانه، که خودم بودم.

کی این همه ویران شده بودم؟ چرا نفهمیدم که این همه خالی ام، ساکت و تنها و خاکستری. این همه تلخی از کجا آمده بود نشسته بود به جانم و من آنقدر نفهمیده بودم که دیگری به رخم کشانده بودش؟! 

و شروع کردم به کنار زدن آورها، به بلند کردن سنگ ها، زیر و رو کردن خاک ها، با دست هایم... و از هر جا که دست میزدم تنفر می جوشید، می کشاند خودش را به سطح و دور پاهایم و به دوران می افتاد، شکل لزج و رنگ کثیف و بوی متعفنش حالم را بهم می زد اما ایستادم و تماشایش کردم، کندم و تماشایش کردم، خودم را زیر و رو کردم و تماشایش کردم. همه ی احساساتم به محاق رفته بودند و تنفر جایشان را گرفته بود. خشمم از مردان سیاست رفته بود و تنفر مانده بود، رنج کشیدنم از درد زن ها رفته بود و به جایش تنفر مانده بود، دین داری های ریاکارانه دلم را سوزانده بود و تنفر مانده بود، دانشگاه سرخورده و بعد از آن متنفرم کرده بود و حالا دیگر خوب می دانستم که سفر هم بهانه ای برای فرار بود، فرار از تنفرهایی که در وجود ریشه دوانده بود. از همه ی جانم تنفر بیرون میزد و نگرانی، بغض، خشم، دلسوزی مانده بودند زیر تنفرهای لزج و کثیفی که خودم هم نمی فهمیدم از کجا پیدایشان شده بود. و من که آدم دوست داشتن بودم، این همه تنفر، این دوست نداشتن ها، این همه محبوب های غایب ویرانم کرده بودند.

و هر جوشش تنفری با نگاه سرزنش گرم ناپدید می شد و انگار سد راه عواطف شده باشد، بعد از آن عاطفه بیرون میریخت، مثل خون تمیزی که بعد از چرک و خون از زخم بیرون بزند... و بعد از آن که همه جا را کندم، آورها را کنار زدم، دیدم دوباره دلم شور سیاست را می زند، نگران دینم و رنج زن ها دوباره درد می آورد به جانم. میخواهم برگردم به دانشگاه، حتی دوباره کارهای تشکلی و گروهی را سروسامان دهم. خوب است که من دوباره انسان شده ام، با خشم، با بغض، با نگرانی با میل جنگیدن دوباره به لبخند، به محبت، عرق از پیشانی پاک کردن و دوباره راه افتادن، بدون تنفر. خدارا چه دیدید شاید عاشق هم شدم باردیگر شورانگیزتر از هجده سالگی.

حالا نفس هایم مطمئن اند و فلبم آرام می تپد، که این مرحله را هم از سر گذراندم. بزرگ تر شدم هرچند که گرد آوار روی موها و خاک و خل روی صورتم مانده و دست هایم زخمی کنار زدن آوارها و زیرورو کردن خاک هاست. بزرگ تر شدم و دوباره آماده که برای زندگی بجنگم نه با خودش نه با خودم، هرچند که چند دانه سپیدی نشسته به موهایم و قدم شاید کسی نفهمد اما خمیده تر شده و صدایم کمی شکسته تراست، اما خدا را شکر می کنم که حال ما خوب است.




پ ن 1: عنوان نام یک کتاب است، نوشته ی حسین سناپور.

پ ن 2: متشکرم آقای خیال دست! بند دوم آن پست خوبِ الا/حتی به روزگاران پسِ ذهنم بود تمام مدت نوشتن این یادداشت.



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۶:۱۶
عریضه نویس


راننده ترمز دستی را می کشد و یک نفر از پشت لباسم را که با سر نروم توی شیشه ی جلو. بیرون را نگاه می کنم. باید پیاده شوم. راننده برگشته نگاهم می کند. خب پیاده شو دیگر! از پله های اتوبوس پایین می آیم. پشت سرم راهم نگاه نمی کنم.

توی خیابانم. رسیده ام به صحافی سر چهارراه. دیوان حافظم را از توی جیبم بیرون می کشم. جلدش کنید لطفا. میگیردش. نیم ساعت طول می کشد ها. طوری نیست. صبر می کنم. خب پس بشین آن جا. چایی میخوری. سرتکان می دهم که یعنی بلی. شاگرد با پشت لب هایی که تازه سبز شده یک استکان میگذارد جلویم با پولکی. نگاهم نمی کند. خیره به دستان صحافم. زبر، کمی سیاه، بزرگ. می گویم ساده باشد. سرش را بلند می کند و پلک می زند احتمالا یعنی باشد. دوباره مشغول می شود. خیره به صورتش می شوم. سه تا چروک عمیق رو پیشانی. رد اخم. جای مهر هم کمی تو رفتگی دارد. جدی، کمی خشن، بیشتر مهربان. دست آخر می دهدش دستم. دیوان حافظم را که حالا جلدش سرخ است.

می آیم بیرون. سر راه کاموا میخرم که پولیور پدر را تمام کنم. شاید هم بشود از قِبَلش شالگردنی. میروم خیابان بهار. سرهمی نوزادی می خرم. سرهمی خوب است. پهلوهای بچه را می پوشاند توی این سرما. باید شب زنگ بزنم به دوستانم. آن چندتایی که تازه بچه دار شده اند. می گویمشان زود می آیم.کی؟ هروقت که شما بخواهید. من از اتوبوس پیاده شدم.

رسیدم جلوی در خانه. خانه ی پدربزرگ. مادربزرگ پشت پنجره است مثل همیشه. کوچه را نگاه می کند. مرا می بیند. چندلحظه بعد در باز می شود. داخل می شوم. سربرمیگردانم. در انباری باز است. یحتمل مادربزرگ سرصبحی دوباره دنبال جوانی اش بوده. لابه لای خرت و پرت های صندوقچه و کمدهای قدیمی. آمده روی پله به استقبال. از همان جا قربان صدقه می رود. دستهایش را باز کرده که بروم توی بغلش. هر دو ور صورتم را می بوسد. من هم. پدربزرگ با آن قد و شانه های پهنش توی درگاهی ست. بغلم که می کند سرم به سینه اش می رسد. متکای بزرگ پر از پرش روبه روی ستون است. مرکزی ترین نقطه ی خانه. داشته چرت میزده. سرم فرو می کنم توی متکا. عطرش می رود توی سرم. کودکی، خانه ی قدیمی، درخت های خرمالو سیب و گردو. گل های محمدی، حوض، مرغ ها و جوجه ها، خروس بزرگه. دستشویی ته حیاط. بهارخواب، نور ماه. باید فکرش را از سرم بیرون کنم. دیوانه میشوم وگرنه.

مادربزرگ می پرسد ناهار چه دوست داری؟ لوبیاپلو با سالاد شیرازی که باباجون سالادش را بریزد تو برنجش. رنگی بشود بشقابش. ناخنک بزنم به آن. آبغوره اش را هم خودم بخورم. ناهار را ببریم توی حیاط؟ سرد است سوز می آید. کنار پدربزرگ دراز میکشم. نور افتاده توی اتاق. رد غبارها را دنبال می کنم توی نور. با انگشتانم. به سکوت گوش می دهم. پدربزرگ خوابش برده. خرو پوف می کند. سیبیلش بالا و پایین می رود.

دم غروب مادربزرگ را می گویم حیدربابا بخواند. میخواند. بغض کرده اما اشک هایش سرریز نمی شود. چایی پررنگ میریزم. به گردش تفاله ها خیره می شوم. شب پدربزرگ تکیه داده به بالش و ستون پشتش. اخبار گوش می دهد. میگویمش موبایلت را بده زنگش را عوض کنم برایت. ذوق میکند. هزارتا آهنگ باهم گوش میدهیم. یکی را انتخاب می کند دست آخر. صدای بلبل میدهد.کانال های تلویزیون را تنظیم کنم؟ حسین آمده تنظیم کرده. اما تو هم یکبار دیگر تنظیمشان کن.

شب مادربزرگ در کمددیواری را باز می کند. جایت را کجا بندازم. اتاق پشتی. سرد میشود آن جا. یرغان بده عوضش. می خندد. پشت پنجره باد می پیچد. در پشت بام جیر جیر میکند. پدربزرگ خروپوف میکند. حافظ می خوانم.

صبح با صدای برهم خوردن استکان و قوری و کتری از خواب بیدار می شوم. برویم حرم؟نیکی و پرسش؟ توی حرم پیرزن کنارم قرآن میدهد دستم. برایم زیارت عاشورا میخوانی؟ میخوانم. وسطهایش گریه می کند. کاش میشد بغلش می کردم. محکم. نمیشود. یعنی رویم نمی شود. می روم یک گوشه ای. بر سقف خیره می شوم. آینه کاری ها. مردم.

در مسیر برگشت اتوبوس را میبینم دوباره. بوق می زند. دوباره کابوس سرعت، عجله، زمان. فراموش کردم ببخشید. کار داشتم نرسیدم. یک روز بندازش عقب. عجله کن دیر می شود. زمان دارد می رود. جوانی، گذرزمان، روزهای نیامده رفته، موفقیت، موفقیت، موفقیت.  سرم را برمی گردانم سمت مادربزرگ. چادرش را باز می کنم و می پیچانمش به خودم. من دیگر هیچ وقت از آن پله ها بالا نمی روم.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۵ ، ۰۷:۲۴
عریضه نویس

 بدن درد و حس خشکی عضلات که غالبا بعد مدت ها ورزش نکردن به سراغم می آید تمام دیشب بی خوابم کرده بود، نه حالا که فکر کنید خیلی ورزشکارم نه اینطور نیست! اما در حد خودم همیشه ملتزم بوده ام به آن که این مدت، وقتم تنگ آمد و حوصله نیامد و تجاربم از ورزش در خانه ناکامی آورد که سرجمع، پشت گوش انداخته شد. خلاصه که تمام شب را با حال بد بیدار نشستم و به سرتاپای خودم و روزگار درشت نثار کردم. در این بین هم برنامه ام زیر و رو می کردم و باشگاه ها را از نظر گذراندم که صبح علی الطلوع بروم یک گوشه ای ورزش کنم. 

حدود صبح بود که ذهنم رفت سمت پارک بانوان خوبم!جای دوست داشتنی و عزیزی که همیشه حالش را برده ام، سکوت و فضای آرام و هوای جانانه اش حدود 6.30 از خانه بیرون کشاند و  شد و آن چه شد. کفش ورزشی به پا و سربند جهت حفظ سینوس ها و عینک آفتابی برای دور ماندن چشم ها از آفتاب احتمالی و خلاصه دم و دستگاه را جهت یک حال اساسی آماده کردیم.

به جهت اطلاع عرض کنم خدمتتان پارک بانوان سمت ما تقریبا در بالای یک تپه است و زیبایی طبیعی اش  بر امکانات بانوانی اش افزون شده و به همین خاطر که یار ما حسن همه را یک جا دارد، غالبا در طول روز شلوغ می شود اما در اوایل صبح، باشد زنان سحرخیز و ورزشکار که بیایند وگرنه افراد متفرقه! کمترند به جهت خوش گذرانی. زین روی ما که رسیدیم در میدان پارک، بانوان حدود 30 به بالا در حال ورزش و تنفس و این حرف ها بودند و همان خنک نسیمی که می زد توی صورت هایمان، لب هایمان را میکشید به خنده و سلام و سر تکان دادن را همراهش می کرد. زن ها حالشان خوب بود و من به خوشی شان خوشحال که خدا خیر بدهد آن که پیشنهاد چنین امکانی را برای زن ها داد.

پیچیدم به سمت بالای تپه و مثل همیشه در عوض رفتن از راه آسفالت می اندازم بین تپه ها و لابه لای درخت ها و برگ های سبز و زردشان. آفتاب و باد بازی می کردند بین ما و سکوت اما مراقبشان بود که کیف ما ناکوک نشود بعضا از ورجه هاشان. همراه اوقات خوشی که داشتیم میگذراندیم و تپه ها را بالا و پایین می کردیم، کم کم فکر کارهای یومیه و جمع کردن خودمان به جهت بازگشت در سرمان پررنگ شد. گفتیم اول کمی می دویم و قلب که به تپش افتاد و کمی هم که با ادوات ورزشی سرگرم شدیم برمی گردیم خانه.

همانطور که بین راه داشتیم میدویدیم و عشق و حال می نمودیم، یک هو بانوی نگهبان پیچید جلوی ما، گفتم چطور شده، گفت مردها می خواهند رد شوند یا باید حجاب کنی یا برو بالا بمان تا این ها بیایند بروند (میخواستند گویا از میدان پارک رد شوند)، گفتم حجابم توی رختکن است و می خواهم بروم سمت وسایل ورزشی، گفت پس برو پایین بمان و بالا نیا سمت میدان! گفتم خب تا آخر عمرم بمانم همان پایین ؟! گفت تا کی می خواهی بمانی گفتم حداکثر نیم ساعت، گفت یا برگرد همان بالا، یا با پوشش بیا پایین!

حال مرا حدس می زنید لابد! گفتم بروم دعوایی چیزی، که این یه کف دست جا را که داده اید، ول کنید سرجدتان! کل این پارک در خدمت شماست (عارضم خدمتتان که کل پارک محصور شده نیست، پارک بسیار بزرگ است و فقط قسمتی که در بالای پارک قرار دارد محصور و در اختیار بانوان است که البته فضای خوب و بزرگی هم هست)، کل پارک های تمام شهر در خدمت شماست، عدل باید از وسط پارک بانوان رد شوید؟! انصافاً من زیاد این پارک می آمدم، پوشش زن ها غالبا متعارف و اگر بود برداشتن حجاب در حد برداشتن روسری بود و آن اوصافی که معمولا می گویند از وضع بد پوشش در پارک بانوان را من هیچ وقت ندیدم که این برداشتن روسری و درآوردن مانتو هم فلسفه ی پارک بانوان است به گمانم وگرنه چه حاجت به پارکی مختص زنان؟!

 پیش تر هم اینطور شده بود، می آمدند از وسط پارک ناغافل رد می شدند و چرایش را هیچ جور نفهمیدم! این را هم بگویم که پارک جمعه ها مختلط می شود یعنی آقایان میتوانند در این قسمت پارک هم رفت و آمد کنند، این یکی را هم نفهمیدم که چرا؟!! مثلا در طول هفته ورود ممنوع است می خواهند جمعه ها استراحت کنند ؟!! یا مثلا روز خانواده است؟! پارک خانوادگی کم داریم؟! یا بد است زن ها جمعه ها ورزش کنند؟! یا چی ؟! 

 زن هایی که در میدان اول صبح داشتند ورزش می کردند، در حال غر زدن بودند و وقتی که دیدند من در اوج خوشی دویدن، ایستانده شدم، غرزدن هایشان شدت گرفت! داشتم خودم را آماده می کردم برای یک دعوا که مظلومیت بانوی نگهبان و بی اطلاعیش را که دیدم، گفتم بی خیال حالت را ناخوب نکن برو بالا تا این ها بیایند رد شوند. خلاصه امروز و روزهای پیش را جمع کردیم و کظم غیظ و بازگشتیم به همان تپه گردی خودمان مغموم از دویدن ناتمام و ادوات ورزشی دور از دسترس.

کمی به تپه گردی ادامه دادیم تا اینکه گفتیم بس است و برگرد سر درس و مشق و کار و بارت! آمدیم که برویم رختکن که دیدیم ای دل غافل دو کارگر مرد دارند کنار رختکن کار می کنند! پنج دقیقه ای فکرهایی خطرناک مانند کشتن و خفه کردن و داد و فریاد بر سر مسئولین پارک، خودسوزی در مقابل شهرداری و این ها را که سر گذراندم*، در همین حین دو سه تا بانوی جاافتاده که میزد خیلی هم در قید و بند حجاب نباشند، از جلوی من رد شدند و استیصال مرا که دیدند گفتند بیا مادر بیا ما روسری اضافی داریم، میخواهی بروی رختکن؟ بیا مادر بیا با ما بیا... وقتی همراهشان شدم آمدم شروع کنم به فحش دادن به اداره ی ضعیف و فشل بودن و بی نظمی و این ها که آرامش و خنده ها و خوبی شان دهانم را بست، چرا باید حالشان را خراب می کردم بابت چیزی که میدانم درست نمی شود؟!!

رفتم توی رختکن و لباس پوشیده برگشتم توی میدان و از آن ور هم سمت در خروجی، زن ها ورزششان تمام شده و دست هاشان را کرده بودند سمت آسمان. برای عاقبت به خیری جوان ها و شفای مریض ها دعا می خواندند...



* الکی گفتم، انقدر حالم خوب بود که حتی فکر کردن به رأی آوردن ترامپ و نقص ها و چاله چوله های پرنشدنی مملکت هم نمی توانست خلسه ام را بر هم بزند. آن موقع تنها داشتم به این فکر می کردم که یکی یک چیزی بدهد بندازم روی سرم بروم سمت رختکن.

پ ن: این پست را نوشتم که بگویم جمهوری اسلامی به استلزامات حجاب و پوشش پایبند نیست و فقط حرفش را می زند! اگر ما امروز با حجاب، عفاف و اصلا حیا حتی مسأله داریم، فقط ظهور بیرونی نقص های درونی ماست. و تنها یکی و شاید عیان ترین و سطحی ترین نقص ها این است که امکاناتی برای زن ها وجود ندارد که نیازهای طبیعی شان را که به واسطه ی حجاب از تأمین آن ها محروم شدند، برآورده کنند. این یک نمونه ی خوشایندش بود تازه! هیچ کس به خودش زحمت نداده که فکر کند زن ها به واسطه ی حجاب از چه چیزی محروم می شوند، بیاید محرومیت را کمتر کند، ورزش؟! تحرک؟! دویدن؟! اینکه باد بزند به صورتشان، برود لای موهایشان؟! اینکه آفتاب برود زیر پوستشان، خنکای آب زیر پایشان؟! اینکه نروند در یک دخمه ای، زیر پله ای وسط شهر پردود پیلاتس کار کنند؟!
 ههه چه مسخره!... کارهای مهم تری وجود دارد قطعا! مثلا دعوا کنیم بر سر اینکه گشت ارشاد باشد یا نباشد، یا اصلا حجاب اجبار باشد یا نباشد! اصلا وقتی می شود جملات خنده دار به هم بافت و بنر کرد، فلسفه های من درآوردی در باب ارزش و حکم و چرایی حجاب گفت، چه حاجت به فکر کردن؟! معدود فکرهایی هم که می شود این است وضع مدیریتش! 
نمیدانم شاید هم جرأت نداریم که بگوییم زن ها به واسطه ی حجاب از اموری محروم می شوند به هرحال! 
میدانید من فکر می کنم یکی از دلایلی که ما این شکلی هستیم (اعم از شکست های فردی، خانوادگی، اجتماعی، سیاسی)، این است که نمی دانیم چه چیزی را باید بپذیریم و چه چیزی را باید تغییر دهیم!
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۰
عریضه نویس


هنوز نمیدانم که آدم ها شبیه آنان که دوستشان دارند می شوند یا آن ها که شبیه شان هستند را دوست میدارند که اگر این باشد دوست داشتن همان خودخواهی تکامل یافته است با زر و زیورهای گول زننده و ملحقات پوشاننده و اگر آن باشد که پاک باخته بودن می شود امر اصیل در دوست داشتن! آن چه زشت است و این چه زیبا! حالا بگذریم... مهم دوست داشتن و شبیه شدن است و اینکه کدام طفیلی دیگری ست نه حرف حالای من است.

آمده ام از اعجاب این روزها بگویم که چه شگفت انگیز دارم مثل همان ها که دوست شان دارم زندگی می کنم! نه اینکه خودم خواسته باشم و ارادی باشد، نه، اصلا! آن آدم ها و دوست داشتن شان نشسته است به جانم، شده است تاروپود وجودم و من دارم مثل خودم زندگی میکنم، مثل خودی که آن ها دوست دارد...

دارم برای خودم یک پا ابن مشغله می شود برای مثال! سن و سالم زیاد نیست اما آنقدر با آدم ها و تفکرات رنگارنگ سرو کله زده ام و کارهای بی ربط و با ربط را به عنوان شغل قبول کرده ام که به جای سفرنامه و زندگی نامه نوشتن که همیشه آرزویش را داشته ام میتوانم از تجربیات در شغل های مختلف و آدم هایی که به عنوان همکار دیده ام حرف بزنم و شاید هم بنویسم روزی. اما غرض از گفتنش این بود که بی آن که بخواهم شبیه شدم به کتابی که سال ها دوستش داشتم و نویسنده ای که جدا از قلم، خودش همیشه مرا به وجد آورده، گفته بودم قبلا اینجا به گمانم... و حالا دارم مثل او زندگی می کنم، بی آن که از پیش انتخابش کرده باشم، همان قدر پراکنده، همان قدر منسجم، همان قدر روز و شب نشناس، همانقدر عاشق نوشتن، خواندن، درست کردن، رفتن...

یا آن یکی جلال حتی! که چه هیجان انگیز بود همیشه قلم تند و بی پروا و فحش های خوبش، دردها و بغض ها و کینه هایش، آزاده و بی رحم بودن با خودش، سرگشتگی ها و حیرت ها و دور شدن و پرت شدنش به دامن مذهب هرچند که آن هم به سبک خودش بود با همان ویژگی های منحصر به فرد و دست آخر هم که مرگ... این یکی را البته می دانم که ارادی بود، من همیشه دوست داشتم شبیه جلال بشوم... 

هوشنگ مرادی کرمانی هم هست تازه! کودکانه های ساده اش، غم های لطیف و زندگی های بی پیرایه اش که می سازد، نداشته ها و نرسیدن هایی که نقاشی می کند با لبخند و آن حس دریغ و حسرت خوشآیند سبک و سیال در فضای داستان هایش دیگر تکه ای از من شده... مادرم، مادربزرگم، پدر! معلمم حتی! یا آن یکی استاد، همسایه ی جهانگردمان مثلا! به یک پارچه ی چهل تکه می مانم، آدم های مختلف و دوست داشتنشان می شود یک تکه از وجودم و من زندگی می کنم مثل خودم، مثل خود چهل تکه ام از دوست داشتنی ها...

خوب و بدش را نمی دانم اما واقع شدنش را چرا! هیجان بخش است و پرلذت این که خودت را شبیه چیزی یا کسی ببینی که همیشه تحسینش کردی... و ترس... این همیشه همراهِ هر خوشی! ترس از تکرار و تأیید کردن خود، من! ترس از افتادن در دوری که تهش آن چه می ماند نفس من است، منِ چهل تکه ای از دوست داشته ها و شباهت هایش که وقتی تکه ها در من جای می گیرد، آن چه می سازد وقتِ مرگ چقدر زشت و زیباست...

گفته بودم که چه قدر مرگ را دوست دارم و همراهش چه وحشتی؟! از مرگ می ترسم، می ترسم که پارچه ی چهل تکه ی نفسم را ببینم و همه ی دوست داشتنی هایم، تغییر ماهیت بدهند از پسِ آن! می ترسم از چهل تکه ی ناسازگارِ بدچهره ای که محبوب هایم را تباه می کند...تباهیش برای من است و زشتیش سهم آن ها...محبوب های بیچاره ی من!



پ ن: چو نیلوفر عاشقانه چونان می پیچم به پای تو/ که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۵
عریضه نویس

از آن دختر سرخوشی که می آمد در این صفحه ها چرخ میزد و شعر می خواند و گاهی لابه لایش رویاها را رج می زد و غصه ها را از دور و برش می تاراند، چقدر مانده خدا می داند اما حال ما خوب است. روزها می گذرند به کار، به سختی، جدیت، واقعیت! اما خوش است روزگار و شکر، چونان که قبل از این نیز واجب الذکر بود. راستی بگویم رویا هم می بافم گاهی هنوز، هرچند که رنگ واقعیت به خود بگیرد و به خاکستری میلش بکشد.

به حول و قوه ای که خودش بگذارد در جانم می نویسم دوباره که رنگ رویا بگیرد واقعیت خوش و ناخوشمان و رویاها واقعی بشوند به امیدش، غم هم اگر سراغ گرفت، چه باک سر شما به سلامت... می گذرد، چنان که گذشت...

هووم! میدانم که با نوشتن زندگی خوب تر است، روان می گذرد انگار! خدا بخواهد دوباره جان می دهیم به کلمات، رنگ می نشانیم به روزها، واقعی می شوند رویاها، روزگار بهتر می شود بی شک. غم و شادی را می نشانیم به آینه ی کلمات که قصه بسازد، ترانه سر کند، آواز بخواند، قصه ها بیایند و غصه ها را هی کنند و غم را اصیل و جانمان تازه شود به اصالت غم های عمیق و بغض های قدیمی! و این کلمه ها... این کلمه های عزیز! که چه دور بودند و این منِ دلتنگ...! روزها که بی شعر بگذرد، سرم که خالی از معنی بشود و جانم به روزمره آغشته، کلمه ها می گریزند و مثل ماهی سر می خورند از دست ماهیگیر ناشی و بیچاره من که بنده ام به کلمات و درگیر نسیانِ آورده ی غفلت.

این کلمه ها... کلمه های عزیز! خدایشان نگه دارد از بلا، از فراموشی، رفتن، نماندن، نبودن... بی تو سرودن...! خدای مان نگه دارد کلمه های جان را از بی تو بودن...



۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۳
عریضه نویس

شهرزاد تمام شد، در هندی ترین وضع ممکن. خوب میدانستم که سرانجامش نه به شکوه شب دهم است و نه لطافت مدار صفر درجه را دارد اما این پایان بندی منصفانه نبود حقیقتا و فی الواقع برای منی که حسن فتحی را به عاشقانه ساختن تحسین می کردم سخت افسرده کننده بود، آه ای حسن فتحی...! کجا رفت شب دهم؟! چه شد مدار صفر درجه؟!

قصه با عشق فرهاد و شهرزاد شروع شد و چنگی به دل نزد از همان ابتدای کار به عکس عشق پر تلاطم "حیدر" و عاشقیِ نجیبانه ی "حبیب". که به گمانم اصلا قرار نبود قهرمان اصلی این عشق بازی فرهاد باشد، پسر دست و پاچلفتی و مشنگی که از پس هیچ کاری درست برنیامد، از نگه داشتن شهرزاد بگیرید تا یه مشت ورق کاغذ که آن سرهنگ که یادم رفته اسمش چه بود، جانش را بر سر آن گذاشت. در تمام طول قصه یا داشت عینکش را جابه جا میکرد یا اشک هایش را با گوشه ی آستینش پاک می کرد، داشتم به خواهرم میگفتم این همه که این پسربچه توی این فیلم گریه کرد، شهرزاد اشک نریخت!

خلاصه که به مدد شخصیت پردازی ضعیف فرهاد و بازی افتضاح بازیگرش عاشقانه ی فرهاد و شهرزاد بیشتر روی اعصاب بود تا دلخواه و خیال انگیز. البته بعید هم نیست که این شخصیت ضعیف ترسیم شد که عیار شهرزاد بالا برود و افسوس که عشق این وسط قربانی شد. حالا مقایسه اش کنیم با حبیب مدار صفر درجه. که شاعر پیشه و عاشق مسلک بود به سیاق فرهاد اما جمع اضدادش آن جا شد که قهرمان یکه بزن فیلم هم از کار درآمد و فی الواقع منجی سارا آستروک و خانواده ی یهودی تبارش شد و بازی خوب شهاب حسینی آن قدر جان بخشید به شخصیت بی جان حبیب که لحظه به لحظه ی فلسفه گفتن ها و شعرخواندن هایش شور عاشقانه می ریخت به جان مخاطب و هر بار جدایی و هجرانش شکست عشقی ما می شد.

حالا نمی گویم از حیدر لوطی و داش مشتی صفت که عاشقانه اش هنوز هم که هنوز است معیارست برای منی که از کودکی شب ها برایم لالایی عاشقانه و آن یار سفرکرده خوانده اند و کتاب هایش را ورق زده اند و ...خلاصه پیر شدیم با عاشقانه دیدن و خواندن.

عاشق که بی جربزه باشد عشق ناکام است و بدا شهرزاد و همه ی عاشقانش...

می رسیم به قباد که عجیب دلنشین و دوست داشتنی ست با همه ی ضعف ها و ترس هایش و این را بیش از هرچیز مدیون بازی شهاب حسینی بودیم که لااقل این یکی عاشقانه نشست به دلمان و فهمیدیم قباد را. که می خواهد اما نمی تواند و اصلا برای نرسیدن خلق شده این بشر.

و شهرزاد... اینکه قهرمان قصه ی عاشقانه ای زن باشد، بی شک برای  چون من که به دنبال روایت های زنانه از عشق بوده و هستم هوس انگیز بود و در سرم خیال یک روایت معصومانه ای چون "پروانه" را می پروراندم که دیدم آه ای حسن فتحی... اگر به جای شهرزاد یک مرد را می کردی قهرمان قصه و می گفتی صبور باش و مقاوم و متین، آیا کنش هایش با شهرزاد قصه متفاوت بود؟ نه نبود! عاشقانه ی شهرزاد یک عاشقانه ی زنانه نبود، یک عاشقانه معمولی ناکام بود که محوریتش را یک زن داشت، بی هیچ مؤلفه ی هیجان انگیز و نویی که من خودم را، دوست عاشقم یا هر زنی که محبت به دلش راه داده و دنیا به کامش نچرخیده را در آن ببینم. و هنوز هم که هنوز است " پروانه" بی بدیل است.

خرده پیرنگ های فیلم نامه به معنی واقعی فاجعه بود. داستان عاشقانه ی مریم و آن جوانک با سبیل های کم پشت مایل به قیطانی اش (از قضا اسم این یکی را هم از خاطر برده ام) بیشتر شبیه یک شوخی بود! در حدی که بیایند لابه لای قصه که یک وقت از دیدن زیاد شهرزاد و قباد و فرهاد دل زده نشویم! عاشقانه ای کم جان و تیپیکال بدون داشتن هیچ مفهومی که پیش برنده ی هدف داستان باشد. حالا باز هم بیایید مقایسه کنیم با  مدار و شب دهم! عزت و اکرم و محبت کوچه بازاری بین شان که در عین صداقت و سادگی به مدد دیالوگ نویسی عالی حسن فتحی تا روزها ورد زبانمان بود و آن یکی عاشقانه ی دختر فرانسوی و پسر آلمانی در اوج جنگ جهانی دوم و اشغال فرانسه و آن تیرباران ها! سرگرد فتاحی و زینت و خواهر حبیب و شوهرش و ...

فقط عاشقانه ها که نیست! هر سه کارِ حسن فتحی تم سیاسی داشت به فراخور زمان خودش، اما آن سیاسی گویی های جان دار شب دهم و مدار صفردرجه کجا که اصلا بنای اصلی قصه بود و پیش برنده ی داستان و این دیالوگ های ضعیف که تنها به مصدق کجاست و فاطمی چه شد فرهاد بسنده شد کجا! انصافا هوشمندی فتحی در آمیختن عشق و هجران در کوران حوادث سیاسی رضاخانی و ممنوع بودن تعزیه یا تشکیل اسرائیل و کوچ یهودی ها به فلسطین تحسین برانگیز بود اما این جا؟!سیاستش کجا بود؟ آه ای حسن فتحی... خوب است که کودتا شده بود! همین که فرهاد هی نق میزد که مصدق چه شد و خفقان است و نشریه می بندند شد داستان سیاسی؟! چهارتا جوان خوش تیپ هی در کافه نادری قهوه بخورند و اسم مصدق و فاطمی را ببرند شد فیلم سیاسی؟! نگویید که بزرگ آقا و آن بقیه که همه در آنی قتل عام شدند داشتند به دست های پشت پرده ی کودتا اشاره می کردند که اصلا آن داستان خودش یک شوخی بزرگتری ست، بدتر از آن قصه ی مریم و جوانک عاشق پیشه!

آمریکا خودش می آید عذرخواهی می کند بابت کودتای 28 مرداد بعد ما فیلم میسازیم جرأت نمی کنیم اسم آمریکا را ببریم...

القصه که شهرزاد حالا حالاها باید بدود به دنبال شب دهم و مدارصفردرجه. فیلم نامه، دیالوگ نویسی، حتی بازی ها ( به استثنای بزرگ آقا و قباد) با ارفاق سه، صفر عقب است از کارهای قبلی و اگر نبود اوضاع گریه آور صداوسیما و البته سینما و اگر نبود جاذبه های بصری و بی عشقی این روزهای مردم، شهرزاد قصه گوی هنوز در کتاب های کهنه ی و خاک گرفته ی کتابخوانه ها زیر گوش شهریار قصه می گفت.

آه ای حسن فتحی...



پ ن: یک خاطره ای دارم از فیلم مدار صفر درجه تعریفتان می کنم بخندید! خب آن موقع ها ما نوجوان بودیم و در هر نفسی عاشق و صد البته به بیتی از غزلی عاشقانه اشک هایمان جاری... سکانس تیرباران شدن آن پسر آلمانی و دختر فرانسوی بود، از ابتدای آن قسمت هی اشک هایم می آمد تا نزدیکی پلک ها و ما دست رد بر سینه اش زده قورتش میدادیم که جلوی خانواده آبروریزی نشود! هی هم به خودمان قول میدادیم بعدا جبران می کنم قول میدهم، برو در خلوت هرچقدر که خواستی اشک بریز و مرثیه سر کن!
باری آن دو جوان در حالی که حبیب در سلولش داشت آن عاشقانه ی معروف را فریاد می زد تیرباران شدند و حالا ما هم که دیگر سیل اشک امانمان نداد شروع کردیم به های های گریه کردن! می گویم های های یعنی های های ها! طوری که همه برگشتند به سمت من که چطور شدی؟ ماری عقربی گزیدت؟ حالا من چه بگویم خوب است؟! مامان دستم از صبح خیلی درد میکنه!!!
و خانواده مرام گذاشتند پشت به من از خنده غش کردند...

پ ن 2: از اتاق فرمان اشاره می کنند که این را هم بگو که ما هر قسمت را از پوستر پیش بینی می کردیم و غالبا هم درست از آب می آمد. به عبارت بهتر اگر کسی صرفا پوسترها را وقت رد شدن از جلوی سوپرمارکت ها نگاه می کرد می توانست قصه کلاً حدس بزند، در این حد یک خطی بود ماجرا.


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۳۰
عریضه نویس
حالا دیگر حاتمی کیا ما را دوست دارد و این خوب است. منظورم از ما، یعنی خودِ ما که نسل سوم می گویندمان. همان نسل انقلاب ندیده ی جنگ نرفته اما بویش را شنیده و آدم هایش را دیده. نسل از آن جا مانده و از این جا رانده! که نه می تواند مثل یک دهه ی هفتادی و هشتادی کلاسیک به عالم مدرن و توسعه ی پایدار و اقتضائات و روابط برآمده از آن خو بگیرد و از کوچه خاکی و دیوار کاه گل، صندوقچه ی مادربزرگ و رومیزی ترمه دل بکند و نه او را به گذشته ی پرشکوهِ تجربه نکرده راهی هست و اصحاب گذشته او را به چیزی حساب می کنند.
اینکه نسل سوخته اند نه فقط به این خاطر است که ترس و دلهره ی وضعیت قرمز و آژیر خطر همراه کودکی شان بود و شیرِ مادر ترسیده از بمباران خورده اند و  این آخری ها از صدای بمب و موشک زود به دنیا آمده اند، یا چه میدانم چهار نفره در یک نیمکت نشسته اند و بعضا در دسته و پنجه نرم کردن با غول بی شاخ و دم کنکور در آن سال های بی کسی دست به خودکشی زده اند و احتمالا اگر بمیرند هم جا برای دفنشان کم بیاید! نسل سوخته یعنی یک نسل طفلکیِ سرگشته ی گیر کرده بین دو دنیا... که ما هستیم.
وقتی حاتمی کیا عصبانی بود و موج مرده می ساخت، گفت: قرار شد ما بریم جبهه بجنگیم، شما هم بمونید بچه های مارو تربیت کنید؛ حالا قضاوت کنید کی کم فروشی کرده!
و آن که باخته بود ما بودیم! همان نسلی که قهرمان ما بود از ما گله داشت، همان حاج کاظم و عباس، وقتی از جنگ برگشته و ما را که دیده بودند، سرتکان دادند که هی هی...! بعد از جنگ ما یک نسل عصبی و جری تحویل گرفتیم، نسلی که نه آرمان سرش می شود نه چیزی از غم و سکوت و بغض های ما می فهمد، مدعی ست و توی کله ی پوکش نمی رود که ما برای آن ها جنگیدیم با غول سیاه، که ما برای فهماندن همان چیزی رفتیم که حالا منکرش شدند از اساس و پسرم به نیم جو نمی خرد همان چیزی که برایش جان میدادم، عباس میدادم... و چه دلی سوخت از ما که می شناختیم شان از خودمان بهتر. لحظه به لحظه با آن ها زندگی کرده بودیم هرروز، روایت فتح دیده بودیم و پابه پایش گریه کرده بودیم هر جمعه، گلزار شهدا رفته بودیم و پای هر مزار آه کشیده بودیم هربار... و چه حیف که زبانمان زبان شان نبود فقط، که غریبی میکردند و غریبه می دیدند مارا. وگرنه دلمان که یکی بود، پدرهای ما، قهرمان های ما بودند ناسلامتی.
و گذشت و گذشت... همچنان حاتمی کیا عصبانی بود از دست ما و عصبانیتش شدت می گرفت، آن قدر که برگشت به سمت خودش به سمت خودشان، که اصلا تقصیر ما بود که رفتیم و حالا این نسل از همه جا بی خبر گرفتار تیر و ترکش های رفتن ما شده و به نام پدر را ساخت. در این روزهای شدت خشم، هرچند که دلش می سوخت برایمان، هرچند که مارا بدبخت گرفتار میدید اما در غریبه بودن و نشناختن ما استوار بود و پابرجا و همچنان می ساخت که، شماها چقدر فاصله دارید با ما...
تا اینکه ناگهان دری باز شد و چندتایی از ما شبیه شدند ناگاه. زبان شان چرخید به سمت آن ها و خودی نشان دادند، جان و جوانی فدا کردند. و تازه آن جا بود که حاتمی کیا نگاهی به قد و بالای ما انداخت که، چه بزرگ شدید شماها...و حاج حیدر را فرستاد که عذر بخواهد به خاطر سرگرمی شان به معاون های رئیس جمهور و  ندیدن  و فراموش کردن ما در این سال ها، فرستاد که گریه کند و دست مان را بگیرد سر مزار همان شهدا که تنها نقطه ی اتصال ما و آن ها بودند همیشه.
حالا او ما را شبیه خودشان می بیند همان قدر حق طلب، محکم، گاهی لجوج، بعضی وقت ها خنگ اما ساده، صمیمی، عاشق با بغض های عمیق و دل خوشی های ساده به یک لبخند، به یک رضایت. آن قدر که شخصیت نظام را در همین نسل می بیند و دلش آرام است که حتی وقتی سوال می پرسد و مخالفت می کند، مادر نگرانش نمی شود. نسلی که شاید گیج بزند، گیر کند بر سر دوراهی اما دلش قرص است با حیدر، حاج کاظم، حاتمی کیا. انقلاب دیده های جنگ رفته ما انقلاب ندیده های جنگ نرفته را باور کرده اند به انقلاب کردن و جنگ رفتن، دل بهمان خوش کرده اند و حالا دیگر راضی اند به نسلی که روزگاری به چیزی قبول شان نداشتند...
می بینید بچه ها! باز هم مدیون شهدا شدیم...مدیون جان و جوانی شهدای انقلاب نکرده ی جنگ ندیده...




 پ ن: ما را مدافعان حرم آفریده اند...
۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۰۲
عریضه نویس