شکواییه

مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ/ غمزه ای تا گره از مشکل ما بگشایی

شکواییه

مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ/ غمزه ای تا گره از مشکل ما بگشایی

شکواییه

اللهم إنّی اعوذ بک من نفسٍ لاتَشبع
و من قلبٍ لایَخشع
و من علم لایَنفع
و من صلاةٍ لاتُرفع
و من دعاٍ لایُسمع

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است



صبح عیدی صبحانه خورده، نخورده مادرم آبکش لباس های تازه از ماشین درآمده را انداخت توی بغلم که دخترجان این هم از آخرین لباس های شسته شده ی 95، ببر پهنشان کن که تا سال نو نشده، آفتاب منت سرمان بگذارد و بیشتر بتابد و زودتر تحویلمان بدهد! این ها بازمانده های خانه تکانی امسال بودند لباس های طفلکی که تنمان بود وقت خانه تکانی یا توی این شلوغی ها زیر دست و پا گم شده بودند یا شاید هم نظر لطف باری بود که از بشور و بساب مادر در امان ماندند.
خلاصه که به نظر می رسید بعد از پهن کردن این فقره البسه توپ پایان خانه تکانی زده شود همراه توپ تحویل سال! مثل هرسال...مادر است دیگر...دلش برنمیدارد خانه اش را کس دیگری تمیز کند، حتی من که همیشه دوست داشتم به اندازه ی او تمیز باشم. امسال هم خانه تکانی تمام شد و سهم من از تمیزی شد همان که دم دست مادر باشم و دستمال خیس کنم و چهارپایه نگه دارم و ریشه های فرش را تو بزنم و اهل فن میدانند که چه ننگ آور است این قبیل امورات برای دختری که همیشه دوست داشت مثل مادرش تمیز باشد...
بگذریم! گفتم که رفتم توی حیاط عزیزمان لباس پهن کنم که چشمم خورد به نارنج های روی درخت مانده! وه...چرا از خاطر برده بودمشان؟! هنوز به درخت بودند و خوب می دیدم که با چشم های نم گرفته التماسم می کردند که خلاصشان کنم، رسیده بودند طفلی ها... و آن درخت بیچاره...
سر صبحی باران زده بود و لباس های دیشب شسته شده، هنوز روی بند بودند و خیس...! تند تند روی هم انداختمشان که جا باز بشود برای لباس های تازه از ماشین درآمده که زود بروم سروقت نارنج های مانده بر درخت.
همیشه با پدر و مادر بحث داشتم روی درست بودن کندن نارنج ها از درخت، که حیاط مان مشاع است و سهم همسایه ها باید لحاظ شود اما از وسواس این حلال حرامی همیشه حکم این زوج بر این بود که بگذار بماند لذت زیبایی اش را ببریم... اما دلم نیامد هیچ وقت... گناه دارد درخت زیر این همه بار، گناه دارد نارنج های رسیده که از همان اول بهار بوی شکوفه هایشان مستمان می کند و آخر زمستان عطر خودشان. گفتم مادر بگذار خلاصشان کنم، گناه دارد این درخت و نارنج هایشان، شک ندارم که دعایمان میکنند به وقت تحویل سال...
مادر و پدر داشتند می رفتند بیرون، گفتند همان چندتای پایین را بکن که سهم خودمان باشد از بار امسال! و یواشی مادر زیر گوش پدر گفت که دستش به همان ها می رسد، که درخت بلند است دست های این دخترک خیال باف کوتاه! و رفتند... من ماندم و بندهای پر از رخت، درختی پرباری که میخواستم دعایم کند به وقت نو شدن سال. 
همان موقع ها که شاخه های پایین را می کندم و مادر پدر آماده ی رفتن می شدند در حیاط باز بود و ایمان نوه ی همسایه ی بالاتر از کوچه رد می شد که مادرم صدایش کرد که ایمان جان بیا سهمتان را از نارنج بردار! پسرک خجالتی دو سه تا برداشت که دست هایشان تمام شدند، مادرم لباس پسر را کمی بالا آورد که پسر نارنج های تو دست و کمی بیشتر را توی آن بریزد و گفت بچه که بودیم باغ که می رفتیم، اینطور میوه جمع می کردیم! حیف بچه های الان باغ نمی بینند که میوه جمع کردن یاد بگیرند...
وقت غصه خوردن نداشتم همین که در را پشت سرشان بستم، دویدم سمت خانه و چهارپایه را توی خانه را به حیاط آوردم که شاخه های میانی را از بار نارنج خلاص کنم، شاخه ها تیغ داشتند و دست هایم پوستشان کنده می شد با هربار که به شوق نارنج ها بالاتر می رفت، چندتایی هم روی پیشانی ام خط انداختند که گفتم فدای سرت درخت جان، همه ی این زخم ها به عطر شکوفه های چند وقت دیگرت می ارزد! راستش علاوه بر شنیدن صدای خواهش درخت و نارنج ها و طلب دعا از آن ها، یک چیز دیگر هم مشتاق ترم می کرد برای چیدن نارنج ها و آن اینکه می ترسیدم درخت و خدای درخت قهرشان بگیرد و شکوفه نکنند به ماه اردیبهشت.
آنقدر نارنج کندم که دیگر قدم قد نمی داد به شاخه های بالاتر! نوشین را صدا کردم که صندلی ناهارخوری را بیاورد که من از توی حیاط بگیرمش بگذارم زیر پایم، گفت مادر بفهمد می کشدت! گفتم حالا حالاها از خرید برنمی گردند و شک نداشتم که مادر به محض ورود متوجه می شد اما گفتم حالا همان موقع فکرش را می کنم، فعلا نارنج های شاخه های بالاتر مهم اند و این دست های کوتاه من!
به هزار زحمت صندلی را کشاندم توی حیاط و از آن بالا رفتم که چندتایی نارنج بیشتر بردارم، سبد رختها که حالا جایشان را به نارنج ها داده بود داشت پر میشد که دیدم دیگر نمی توانم، یعنی دیگر با بلندترین صندلی توی خانه هم دستم به آن شاخه ی بالاتر نمی رسد، درخت صبورانه سرش را بالا گرفت که این ها را بگذار بماند روزی پرنده ها، همین ها که کندی خوب است، خدا خیرت بدهد... و پایین آمدم.
دوباره باران شروع شده بود و من به امید این سال خوب پایین آمدم، سالی که شروعش به پاکی لباس های نم دار باشد و امیدش به دعای درخت نارنج... چه خوب سالی بشود امسال که ایمان یاد گرفت چطور میوه از درخت بچیند و توی لباسش بریزد، و چه خوش روزی سالی که میوه های شاخه های پایین و میانی برای ما باشد و میوه های شاخه های بالاترش بشود روزی پرنده های رهگذر...!آسمانش چه پربرکت بشود امسال که یک ساعت مانده به نو شدن به بهانه ی خیسی از باران، بدوم توی خانه و نوشین بخندد، به دلم بیافتد که امسال برمی گردی...
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۳
عریضه نویس


حدس می زنم آخر دنیا باید همین طرف ها باشد، همین سمت، نزدیکی همین جایی که ایستاده ام! از همان روزهای اول که چشم باز کرده ام و تا حالا، راه آمده ام به اینجا برسم، رسیده ام، آخرهای اسفند 95!

به نظرم می آید آخر دنیا همین جاست که منم، این همه گشوده برای دنیا، این همه دور از او! حالا که دلم آرام است، ذهنم آرام است، قدم هایم آرام است...حالا که می دانم آنقدر جان سختم که رنج نمی کشدم، طاقت می آورم حتی اگر گاتاهای ارمنی ام هیچ وقت خوب از آب درنیایند و دوره ی دکتری مزخرف از این بشود که هست و همه ی شغل های جهان را تجربه کنم و دلم باهیچ کدامشان نباشد، حتی ترش اینکه من بدون تو هم دوام می آورم، حرف هایم را قورت می دهم کنار بغض هایم، تازه دارم سعی می کنم به جز تو با بقیه هم حوصله کنم و این خودش خیلی خوب است، و اصلا از مهم ترین نشانه هاست که آخرالازمان شده، دنیا دارد تمام می شود برای دختر دیوانه نویسی که فقط برای تو حوصله داشت شازده...! حتی دم غروبی از دهانم در رفت و کسی را به نام تو صدا زدم! شک ندارم که همه ی عالم برگشت سمت من، من به سمت تو... باید به دنیای بدون تو عادت کنم دیگر...هان؟! گفتم که، دنیا دارد به آخر می رسد!

 از شادی بگویم... حالا دیگر شک ندارم که از شوق هم جان نمی دهم و مثل آن وقت ها فکر نمی کنم یک روز از خوشی "داشتن" بند بند وجودم از هم باز خواهد شد، چه خام خیالم دختری بودم در این دنیای تو درتوی هزارچهره... من بازهم زنده می مانم حتی اگر هزارسال در سفر باشم و وجب به وجب این جهان را زندگی کنم، حتی اگر خانه ی قدیمی سر خیابان را بخرم، حتی تر اگر همه ی پارچه های گل گلی دنیا را توی کمدم جا بدهم و همه ی پرده های توری و رومیزهای بته جقه  دنیا مال من باشد، کِیف بافتن بزرگترین و رنگی ترین روتختی هم در همان حدود اولین سر انداختن های نوجوانی ست. حالا دیگر شک ندارم که از شادی نمی میرم اگر همان شال گردن رنگی رنگی را که وعده اش را به تو داده بودم یک روز دور گردنت ببینم، از خوشی جان نمی دهم اگر بیایی و بمانی...یعنی باران را بهانه کنی و بمانی و من هی بگویمت از اخبار هواشناسی و سایت های پیش بینی آب و هوا و ابرهای باران زایی که معجزه بودند در این سال های خشکسالی و نبودن های تو...

دیگر آینده نگرانم نمی کند و گذشته حسرت زده ام و حتی از آن رویاهای بی شمار، هیجان زده. از اینجا که منم دنیا به روال است، همان است که همیشه بوده، پر از واقعه، حادثه، معجزه... رویدادها می آیند، می مانند، بعضی ها هم می گذرند و من به معجزه امیدوارم! به آینده امیدوارم که همه چیز درست می شود، بهتر می شود، تمام می شود...! 

حالا روی یک خط صاف راه می روم، بعضی وقت ها هم شاید بدوم اما جنون های ملتهب بعید است که گرفتارم کند، دیگر پریشان رفتاری هایم دارد تمام می شود، دنیایم به آخر می رسد! نمی شوم از آن دخترهای باوقاری که مادر آرزویش را داشت، خل بازی ها و شیطنت های نوجوانیم هنوز هست اما چیزی در درونم هی می گوید که دیگر انتظار تازگی از این دنیا نداشته باشم، انتظار یک غافلگیری، چیزی که هیچ وقت به آن حتی فکر نکرده ام! آخرالازمان اگر این جا نباشد پس کجاست؟!

روزها درس می خوانم، سرکار میروم، معاشرت می کنم، خیابان مطهری را پیاده متر می کنم، جمعه بازار هم می روم تازه! وشب ها به تو فکر می کنم، چیز می نویسم و شاید حتی از شوق فردا و معجزه ها و باران های پیش بینی نشده اش خوابم نبرد، اما می دانم که می گذرد که تغییر می کند که تمام می شود! 

سکون نشانه ی آخر الازمان است، همان سکونی که از پس فهم تغییر و گذر و تن دادن به آن آمده، به جانم نشسته، با من بزرگ شده و حالا دارد دنیا را برای من تمام می کند.



پ ن: هیچ فهمیدی که این ها را به هم بافتم و آسیمون و ریسمون کردم که پشت بندش بگویم دوستت دارم و زود به زود دلم برایت تنگ می شود؟! و حالا هم یکی از همان زودهاست؟!
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۸
عریضه نویس

محبوب قدیمی ام سلام

حالم را که شرح به شرح، مو به مو، لحظه به لحظه می دانی اما بگذار بگویمت که حال ما خوش است که اگر این نامه به کار گفتن حال و احوالات نیاید پس چرا زحمت به نوشتن، که تو خود خوب تر بر امورات ما واقفی. البته می دانی که مدتی کسالتی عارض شده بود اما به لطف باری و نفس گرم و دعای شما برطرف گشت. و حالا هم که عازم ام به سمت شما.

این مدت هم که غایب بودم و دست خطی نمی نوشتم پیامد همان ناخوشی روزگار بود که عرض کردم رفع شد به حمدلله. جان شما سلامت باشد.

اینجا هم کار و بار ما خوب است و چرخِ فلک می گردد، بهار هم که نزدیک است شکر خدا. طرف شما چطور؟ هرچند چه سوالی ست که می پرسم! بهار از سمت شماست که راهی می شود هرسال، از همان چادر سپید و گل های بهاری اش. اگرم اجازه دهی همراه این نامه یک سبد شکوفه و لبخند و سلام هم راهی کنم که دل ما خوش است به همین تحفه های گاه و بی گاه که در خاطر شما نگه دارد مارا. چند بغض قدیمی هم زیر آن شکوفه ها پنهان است میلتان کشید نگاهی هم به آن ها بیاندازید که همه ی بغض های ما نذر شمایند و جز به نگاه آرام شما سرباز نکنند.

عارضم خدمتتان که سربند همان ماجرا که پیش آمد و دانی و گرفتاری های پشت بندش اوضاع مساعد نبود به جهت عرض ادب و ارادت که خدمتتان شرفیاب شوم اما اگر عمری باقی باشد، خدا هم بخواهد چندی دیگر خدمتتان خواهم رسید که نیت اصلی این نامه به جهت عرض همین خبر بود.

گله زیاد داری می دانم، اما بگذار برای دیدار، همه ی آن را به جان خواهانم. تصدقت گردم دارم می آیم که تو بگویی و من سراپا گوش باشم، تو اخم کنی و من همه چشم شوم، تو به قهر، من به شکر. تو فقط بگذار نفسم را باتو فرو برم و با تو برآرم. هوایت به سرم افتد و جانم آغشته به بویت...فقط چند لحظه کنار تو باشم...

فدای سرت که غزل هایم ناخوانده بماند. فدای سرت که حرفهایم نشنیده و زخم هایم سربسته و تنهایی هایم ناگفته باشد، میدانم که وقت تنگ است و دیدار هم پنهانی.

کاش یادت باشد که نامه ها چطور به دستت می رساندم. به قاصد سپرده ام که نامه و تحفه را بگذارد همان پشت پنجره اتاقک پشت بام. خیالتان جمع باشد، کارش را خوب بلد است سال ها نامه رسان رفیق هم حجره ام بوده.

اگر مایل بودید جواب را به خودش بسپارید، اگر هم مایل به پاسخ نبودید از چند روز آینده، صبح آفتاب نزده در حیاط حرم کنار حوض روبه درگاهی نشسته ام، مثل همان قدیم ها، تو را انتظار می کشم.

قربانت

عاشق قدیمی




سلام شازده

قدیمی نبوده و نیستی که محبتت روز به روز نو می شود، ریشه می دواند، برگ و شکوفه می دهد. همان یک سال پیش که پیغام فرستادید به جهت گرفتاری، دانستم که باید تا مدت ها خط و خبری نباشد از شما. اما من هر روز صبح آفتاب نزده توی درگاهی ایستاده بودم بی گله، بی اخم، بی قهر، به امید به اینکه شما نشسته باشید لب حوض به انتظارم. اما شما هی نیامدید.

تا اینکه... چه بگویم که بعد از چندی آقاجانم پنجره ی پشت بام را دیوار کشید، بس که هرجای خانه که بودم چشمم به پنجره ی پشت و بام و رفت و آمد قاصدی از سمت شما بود. اگر نمی دانید بگویم که حوض حرم را هم سیمان کرده اند، این یکی نه آقاجانم که کار تولیت حرم بود. آخر بس که دورش چرخیده بودم، مردم را وهم برداشته بود که حاجت میدهد، گناه بود این خرافات. 

در سمت بازار را هم بستند و حالا مردم فقط از در پشتی رفت و آمد می کنند. راست یا دروغ کاسبان بازار  می گفتند که سربند از حال رفتن دخترکی چادر گلی به سر توی درگاهی، بازارشان کساد شده و از شگون افتاده همه ی خریدها و رفت آمدها. کاسبان می گویند صدای گریه هایش هنوز توی گوش ماست و بیرون نمی رود هیچ! چه می دانم...!

اما... من از حضرتشان اجازه گرفته ام! آقا گذاشته اند که من توی حرم بماند تا همیشه، و حالا شما هر روز و ساعتی که شرفیاب شوید سمت حرم، هرجا، به هرسمتی بنشینید، مرا پیدا می کنید که با چادر سفید و گل های بهاری ایستاده ام ، بی گله و اخم و قهری، منتظرم که شما بیایید و انتظارم را بکشید.

جان تان سلامت، سرتان بی دردسر، سفرتان بی خطر

به انتظارتان منتظرم



 پ ن1: عنوان چندروزی ست که سر زبانم است، نمیدانم صاحبش خودمم یا کس دیگری. اگر برای کس دیگری ست امیدوارم حلال کند که بی نام استفاده اش کرده ام.

پ ن2: چه حالی از این بهتر که من دوباره می توانم عاشقانه بنویسم!




۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۸
عریضه نویس

نشسته بودیم در یک دخمه ای که اسمش را کافه گذاشته بودند. بوی سیگار توی سرم می پیچید، نور نیمه های روز تا نزدیکی های میز ما جلو آمده بود و برعکس همیشه هیچ دلخواهم نبود. انگشتش را گرفت سمت عکس و گفت: این تویی... و رفته بود. و من مانده بودم و کافه ی دخمه مانندی که شیشه های کثیفش زیباترین نورها را به بدشکل ترین امواج تبدیل می کرد، نشسته بودم پشت میز و زل زده بودم به قاب عکسی از یک ویرانه، که خودم بودم.

کی این همه ویران شده بودم؟ چرا نفهمیدم که این همه خالی ام، ساکت و تنها و خاکستری. این همه تلخی از کجا آمده بود نشسته بود به جانم و من آنقدر نفهمیده بودم که دیگری به رخم کشانده بودش؟! 

و شروع کردم به کنار زدن آورها، به بلند کردن سنگ ها، زیر و رو کردن خاک ها، با دست هایم... و از هر جا که دست میزدم تنفر می جوشید، می کشاند خودش را به سطح و دور پاهایم و به دوران می افتاد، شکل لزج و رنگ کثیف و بوی متعفنش حالم را بهم می زد اما ایستادم و تماشایش کردم، کندم و تماشایش کردم، خودم را زیر و رو کردم و تماشایش کردم. همه ی احساساتم به محاق رفته بودند و تنفر جایشان را گرفته بود. خشمم از مردان سیاست رفته بود و تنفر مانده بود، رنج کشیدنم از درد زن ها رفته بود و به جایش تنفر مانده بود، دین داری های ریاکارانه دلم را سوزانده بود و تنفر مانده بود، دانشگاه سرخورده و بعد از آن متنفرم کرده بود و حالا دیگر خوب می دانستم که سفر هم بهانه ای برای فرار بود، فرار از تنفرهایی که در وجود ریشه دوانده بود. از همه ی جانم تنفر بیرون میزد و نگرانی، بغض، خشم، دلسوزی مانده بودند زیر تنفرهای لزج و کثیفی که خودم هم نمی فهمیدم از کجا پیدایشان شده بود. و من که آدم دوست داشتن بودم، این همه تنفر، این دوست نداشتن ها، این همه محبوب های غایب ویرانم کرده بودند.

و هر جوشش تنفری با نگاه سرزنش گرم ناپدید می شد و انگار سد راه عواطف شده باشد، بعد از آن عاطفه بیرون میریخت، مثل خون تمیزی که بعد از چرک و خون از زخم بیرون بزند... و بعد از آن که همه جا را کندم، آورها را کنار زدم، دیدم دوباره دلم شور سیاست را می زند، نگران دینم و رنج زن ها دوباره درد می آورد به جانم. میخواهم برگردم به دانشگاه، حتی دوباره کارهای تشکلی و گروهی را سروسامان دهم. خوب است که من دوباره انسان شده ام، با خشم، با بغض، با نگرانی با میل جنگیدن دوباره به لبخند، به محبت، عرق از پیشانی پاک کردن و دوباره راه افتادن، بدون تنفر. خدارا چه دیدید شاید عاشق هم شدم باردیگر شورانگیزتر از هجده سالگی.

حالا نفس هایم مطمئن اند و فلبم آرام می تپد، که این مرحله را هم از سر گذراندم. بزرگ تر شدم هرچند که گرد آوار روی موها و خاک و خل روی صورتم مانده و دست هایم زخمی کنار زدن آوارها و زیرورو کردن خاک هاست. بزرگ تر شدم و دوباره آماده که برای زندگی بجنگم نه با خودش نه با خودم، هرچند که چند دانه سپیدی نشسته به موهایم و قدم شاید کسی نفهمد اما خمیده تر شده و صدایم کمی شکسته تراست، اما خدا را شکر می کنم که حال ما خوب است.




پ ن 1: عنوان نام یک کتاب است، نوشته ی حسین سناپور.

پ ن 2: متشکرم آقای خیال دست! بند دوم آن پست خوبِ الا/حتی به روزگاران پسِ ذهنم بود تمام مدت نوشتن این یادداشت.



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۶:۱۶
عریضه نویس