شکواییه

مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ/ غمزه ای تا گره از مشکل ما بگشایی

شکواییه

مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ/ غمزه ای تا گره از مشکل ما بگشایی

شکواییه

اللهم إنّی اعوذ بک من نفسٍ لاتَشبع
و من قلبٍ لایَخشع
و من علم لایَنفع
و من صلاةٍ لاتُرفع
و من دعاٍ لایُسمع

اخوان خوانی

شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۰۶ ق.ظ

من نه خوش بینم نه بد بینم

من شد و هست و شود بینم...

عشق را عاشق شناسد ،  زندگی را من

من که عمری دیده ام پایین و بالایش

که تفو بر صورتش،لعنت به معنایش

دیده ای بسیار و می بینی

می وزد بادی ،پری را می برد با خویش،

از کجا ؟ از کیست؟

هرگز این پرسیده ای از باد؟

به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟

خواه غمگین باش،خواهی شاد

باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاریست. 

آه باری بس کنم دیگر                               

هر چه خواهی کن، تو خود دانی

گر عبث یا هر چه باشد چند و چون،

 این است و جز این نیست.

مرگ می گوید:هوم!چه بیهوده!               

زندگی می گوید اما

باز باید زیست،

باید زیست،

باید زیست....


پ ن: مثلاً پیر بشوم، هفتاد، هشتاد شاید هم نود ساله، بعد یک کاره ای هم بشوم، استادی، آدمِ بزرگی، سرشناسی، از همین ها که می آیند آخر عمری در خانه اش فیلم می گیرند و به تمام سوراخ سنبه های زندگی طرف سرک می کشند، بعد آخر کاری بگویند، استاد، یا هرچی، چه توصیه ای برای جوان ها دارید؟ و من بعد از چهارتا لیچار که بارِ سازندگان مستند کردم بابت سوالات تکراری، این شعر را بخوانم... درمورد پایان بندی فیلم زندگی ام هنوز تصمیمی نگرفته ام!
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۴/۰۳/۰۹
عریضه نویس

نظرات  (۸)

۰۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۸ سیده مرضیه فاخری
نیلوفر! چرا دارم پیری ات رو تصور می کنم و این هایی که آخرش گفتی، چهره ی یک پیرمرد میاد در ذهنم؟!!! :O
پاسخ:
شاید باورت نشه ولی خودم هم یه تصویر پیرمرد تو ذهنم داشتم!! :))
الان می تونم یه خطابه ی فمینیستی برم در باب اینکه غالباً سرشناس هایی که براشون مستند می سازند از جماعت ذکور هستند و به همین سبب ذهن ما هم شرطی شده و کل یوم سرشناس ها را پیرمرد تصور می کند.
مگر ما از پیرزن ها به جز غرغر و سربار بودن و خاله زنک بازی چی نشون دادیم که حالا انتظار داری، کلیشه ی ذهنی ت از یه استاد پیر یه پیرزن باشه؟
۰۹ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۴۰ سیده مرضیه فاخری
خخخخخخ
تا حد خوبی قبول دارم.
حد بدش هم به این بر می گرده که من کلا از پیرمرد ها خیلی خوشم میاد! :))
یعنی خودمم دوست دارم پیر می شم پیرمرد بشم، نه پیرزن!!!
پاسخ:
هعی...!
چه جالب! 
منم پیرمرد تصورت کردم نیلوفر:) 
پاسخ:
بله! کلیشه ی ذهنیه دیگه...!
من چرا نمی تونم با این شعر ارتباط برقرار کنم؟! یعنی نمی فهمم که درست می فهممش یا نه! 
منم حتی پیرمردی دیدم با لباس گل گلی :دی

پاسخ:
باید راجع بهش صحبت کنیم...
:)) پیرمردی با پیژامه ی گل گلی
۱۰ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۲۳ کمی خلوت گزیده

پیرمرد مهربون!

امروزو اینجا بمون!

:))

پاسخ:
:))
۱۱ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۸ هادی (قالب حرفه ای وبلاگ)
باید زیست
باید ...
انتخاب خوبی بود
برقرار باشید
پاسخ:
ممنونم..
من بعد از خوندن این شعر یاد این حدیث افتادم:

الفُرصَه تمُّر مرِّ السَحاب فانتَهِزوا فُرَصَ الخَیّر

از امیرالمومنین علیه السلام


پاسخ:
ممنون. واقعاً حدیث زیبایی ست.
۰۵ تیر ۹۴ ، ۰۴:۵۲ حسن صنوبری
سلام
من هم فعلا آمدم بیان :)

***
اینجا از معدود جاهایی‎ست که این مدت در غار می‎خواندم. البته هنوز یکی دوتا را نخوانده‎ام. چقدر انتخاب این سطرها خوب‎است. دیده بودید من یک یادداشت در حال و هوای معنای زندگی نوشته بودم؟ این انتخاب شما دقیقا به دردم و به درد آنجا می‎خورد. دقیقا مد نظر فکر کردن من هم بود. کاش همان موقع دیده بودمش.

***
من فکر نمی‎کنم هیچ‎وقت مثل شما بتوانم یک استاد 90ساله بشوم. ولی اگر شدم (هم استاد هم نودساله) و اگر آمدند و پرسیدند، بعد از اینکه خیلی ازشان تشکر می‎کنم و برایشان چای می‎ریزم، یک همچین شعری را برایشان می‎خوانم:

شاد زی،
_با سیاه‎چشمان_
شاد!
پاسخ:
سلام
ممنون که اطلاع دادید.
بازهم ممنونم. بله البته، خوانده بودمش. ان شاالله یادداشت های بعد در وبلاگ تازه.
چرا؟ استاد نمی شوید یا 90 ساله؟
سوال تکراری که تشکر ندارد، البته که از همان ابتدا بابت لطفشان به بنده ممنون خواهم بود که فرمود لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق، اما خلاقیت چیز خوبیست! :)

ارسال نظر

متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی